حوالي سال 1230 ه.ش:
مرد : دختره خير نديده! تا نكشمت راحت نميشم! زن: آقا ، حالا يه غلطي كرد! شما بگذر. نامحرم كه تو خونه مون نبوده. حالا يه بار بلند خنديده!مرد: بلند خنديده؟! اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا ميخواد بره بقالي ماست بخره! همش تقصير توئه كه درست تربيتش نكردي . نخير نميشه. بايد بكشمش! ( بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده ميشه و دختر گناهكارشو ميبخشه! ) زن: آقا خدا سايه شما رو هيچوقت از سر ما كم نكنه.
نيم قرن بعد ، سال 1280:
مرد: واسه من ميخواي بري مدرسه درس بخوني ؟! ميكشمت تا برات درس عبرت بشه ! زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نكرده ميگيرهها! شكر خورد. ديگه از اين شكرها نميخوره. قول ميده! زن: واي آقا تو رو خدا از خونش بگذرين. منو به جاي اون بكشين! ( بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده ميشه و دختر گناهكارشو ميبخشه! ) زن: خدا شما رو تا ابد واسه ما نگه داره.
يك قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1330:
مرد ( بعد از گرفتن كمي زهر چشم و شكستن چند تا كاسه و كوزه! ) : چي؟! دانشسرا ؟! دختره چشم سفيد حالا ميخواي بري دانشسرا؟! مردم از فردا نميگن آقا رضا غيرتت كو؟! زن: آقا ، تو رو خدا خودتونو كنترل كنين. خداي نكرده سكته ميكنين! ( بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده ميشه و دختر گناهكارشو مي بخشه! ) زن: آقا الهي صد سال سايه تون بالاي سر ما باشه.
حوالي سال 1360:
فرياد مرد خونه تا هفت خونه اونطرف تر ميرسه كه : بله ؟! ميخواد بره سر كار؟! يعني من ديگه انقدر بي غيرت و بدبخت شدم كه دخترم بره سر كار ؟! زن: حالا تو عصباني نشو. دوستاش يادش دادن اين حرفا رو ! خدا تو رو براي ما حفظ كنه.
همين چند سال پيش ، سال 1380:
مرد: كجا؟! ميخواي با اين مانتو آستين كوتاه و شلوارك ( شلوار برمودا ) بري بيرون؟! ميكشمت ! من ، تو رو ، ميكشم! زن: اي آقا ، خودتو ناراحت نكن بابا. الان ديگه همه همينطورين ! مرد: من اينطوري نيستم! دختر ، لااقل يه كم اون شلوارو پايينتر بكش كه زانوتو بپوشونه! نه ، نه ، نميخواد! بدتر شد! همون بالا ببنديش بهتره! زن: مرد خدا عمرت بده كه دركش كردي!
چند سال بعد ، سال 1390:
مرد: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روزي كه اومدم خواستگاري گفتم نميخوام زنم اين ريختي لباس بپوشه ، گفتي دوره اين امل بازيها تموم شده ، گفتم چشم! تمام خونه و املاكم رو هم كه براي مهريه به نامت كردم. حق طلاق رو هم كه ازم گرفتي. حالا ميگي بشينم توي خونه بچه داري كنم؟! زن: عزيزم مگه چه اشكالي داره؟ مگه تو ماهي چقدر حقوق ميگيري؟ تمام حقوقت هم كه براي كرايه تاكسي و خرج ناهارت و مهدكودك بچه و بنزين و جريمه ماشين ميره! حالا اگه بشيني توي خونه و از بچه نگهداري كني هم خرجمون كم ميشه هم بچه عقده اي نميشه! آفرين عزيزم. من دارم با دوستام ميرم باشگاه بولينگ! خدا سايه ات رو فعلا" روي سر ما نگه داره!
چند سال بعد ، سال 1400:
دختر: چي؟! چي گفتي؟! دارم بهت ميگم ، ماشين بي ماشين! همين كه گفتم. من قرار دارم ماشينم ميخوام. ميخواي بري بيرون پياده برو! زن: دخترم ، حالا بابات يه غلطي كرد! تو اعصاب خودتو خراب نكن. ( بالاخره با صحبتهاي زن ، دختر خونه از خر شيطون پياده ميشه و باباي گناهكارشو ميبخشه! ) زن: عزيزم خدا نگهت داره كه باباتو بخشيدي !
دو قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1430:
زن: عزيزم تو كه انقدر فسيل نبودي! مثلا" بين دوستات به روشنفكري معروفي. آخه چه اشكالي داره؟ اينهمه سال ما زنها بچه دار شديم و به دنيا آورديمشون ، حالا با اين علم جديد و تكنولوژي پيشرفته چند وقتي هم شما مردها از اين كارا بكنين! اصلا" مگه نمي گفتي جد بزرگت هميشه مي گفته: چه مردي بود كز زني كم بود؟ مرد: پس لااقل بذار بيمارستان و جنس و اسم بچه رو خودم انتخاب كنم! زن: ديگه پررو نشو هر چي هيچي بهت نميگم! نه ماه بعد وقتي مرد بچه بغل از بيمارستان به خونه مياد زن با عشوه ميگه: مرد من ، يعني سايه تو تا به دنيا آوردن چند تا بچه ديگه بالاي سر ماست؟
آينده اي نه چندان دور ، سال 1450:
چند تا مرد دور همديگه نشستن و در حالي كه سبزي پاك ميكنن آهسته و در گوشي مشغول بحث هستن: آره... ميگن هدف اين جنبش بازگردوندن حق و حقوق ضايع شده مردهاست!
- حق با جمشيده ... ببينين اين زنها چقدر از ما سوء استفاده ميكنن! تا وقتي خونه بابامون هستيم كه بايد آشپزي و بچه داري و خياطي ياد بگيريم و توسري بخوريم! بعدشم بدون مشورت با ما زنمون ميدن و زنمون هم استثمارمون ميكنه !
- آره ... خب داشتم مي گفتم ... اسم اين جنبش سيبيليسمه و اعلاميه هاش هر شب ........
در اين هنگام به علت ورود خانم يكي از مردها ، بحث به زياد بودن خاك و علف هرزه قاطي سبزي ها كشيده ميشه!
زن : زود باشين تمومش كنين ديگه! درست تميز كن! من نميدونم اين سايه لعنتي شما تا كي ميخواد روي زندگي ما بمونه؟!
حوالي سال 1530 ه.ش:
راديوي سراسري ، موج تله پاتي ( صداي يه خانم ): با اعلام ساعت نه شب شما خانمهاي عزيز را در جريان آخرين اخبار دنيا قرار ميدهم. به گزارش خبرگزاري بانوپرس ، دقايقي قبل سايه آخرين نمونه بازمانده از جنس مرد از روي كره زمين محو شد! پس از پايان عمر اين موجود از گونه مردها ، از اين پس نام و تصوير اين مخلوقات را فقط در وب پيج هاي تاريخي و باستان شناسي مي توانيد رويت نماييد. ساعت نه و پانزده دقيقه با خبرهاي جديدي در خدمت شما بانوان محترم خواهم بود. دينگ دينگ!
نوشته شده توسط مرآت در پنجشنبه 1388/09/12 ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت
يک روز مردي خيلي خجالتي رفت توي يک كافي شاپ ...
چند دقيقه كه نشست توجهش به يک دختر خوشگل كه كنار ميز بار نشسته بوده جلب شد.
نيم ساعتي با خودش كلنجار رفت و بالاخره تصميمش رو گرفت و رفت سراغ دختر و با خجالت
بهش گفت : ميتونم كنار شما بشينم و يه گپي با همديگه بزنيم و بيشتر آشنا بشيم ؟!
دختر ناگهان و بي مقدمه فرياد زد : چي؟! من هرگز امشب با تو نمي خوابم ؟!!
همه مردم توجهشون جلب شد و چپ چپ به مرد نگاه کردند و سري تکون دادند !
مرد بيچاره سرخ و سفيد شد و سرشو انداخت پايين و با شرمندگي رفت نشست سر جاش ...
بعد از چند دقيقه دختر رفت كنار مرد نشست و با لبخند گفت : من معذرت ميخوام! متاسفم كه تو
رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصيل روانپزشكي هستم و دارم روي عكس العمل
مردم در شرايط خجالت آور تحقيق مي كنم ...!!!
مرد هم ناگهان فرياد زد : چي؟! منظورت چيه كه 200$ براي يه شب مي گيري؟
نوشته شده توسط مرآت در پنجشنبه 1388/09/12 ساعت 13:45 موضوع | لینک ثابت
چيزي که عوض داره گله نداره
يک روز مردي خيلي خجالتي رفت توي يک كافي شاپ ...
چند دقيقه كه نشست توجهش به يک دختر خوشگل كه كنار ميز بار نشسته بوده جلب شد.
نيم ساعتي با خودش كلنجار رفت و بالاخره تصميمش رو گرفت و رفت سراغ دختر و با خجالت
بهش گفت : ميتونم كنار شما بشينم و يه گپي با همديگه بزنيم و بيشتر آشنا بشيم ؟!
دختر ناگهان و بي مقدمه فرياد زد : چي؟! من هرگز امشب با تو نمي خوابم ؟!!
همه مردم توجهشون جلب شد و چپ چپ به مرد نگاه کردند و سري تکون دادند !
مرد بيچاره سرخ و سفيد شد و سرشو انداخت پايين و با شرمندگي رفت نشست سر جاش ...
بعد از چند دقيقه دختر رفت كنار مرد نشست و با لبخند گفت : من معذرت ميخوام! متاسفم كه تو
رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصيل روانپزشكي هستم و دارم روي عكس العمل
مردم در شرايط خجالت آور تحقيق مي كنم ...!!!
مرد هم ناگهان فرياد زد : چي؟! منظورت چيه كه 200$ براي يه شب مي گيري؟
نوشته شده توسط مرآت در پنجشنبه 1388/09/12 ساعت 13:44 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط مرآت در پنجشنبه 1388/09/12 ساعت 13:42 موضوع | لینک ثابت
حکایت میکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد،
سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت: "این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این دهکده، فقط در صف
بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه میرسد." مرد ثروتمند این را
گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکییکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در
صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو
برمیداشت و پی کار خود میرفت. مردي که خیلی احساس زرنگی میکرد با خود گفت: "نوبت من که رسید دو تا گردو
برمیدارم و فرار میکنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمیرسد." او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابهلای
جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر
دوش خود گذاشت و گفت: "من از همان اول گردو نمیخواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد." این را
گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.
خیلیها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که
این گردوها در آن جمع شدهاند. خیلیها قدر خانواده و همسر و فرزند خود رانمیدانند و دايم با آنها کلنجار میروند و از
این نکته طلایی غافلند که این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز
لجاجتها و جدلهای افراد خانواده دارد. خیلیها وقتی در شرکت یا موسسهای کار میکنند سعی دارند تکخوری کنند و
در حق بقیه نفرات مجموعه ظلم روا دارند و فقط سهم بیشتری به دست آورند. آنها از این نکته ظریف غافلند که تیمی که
در قالب شرکت، آنها را گرد هم جمع کرده مانند سبدی است که گردوها را در خود نگه میدارد و حفظ این سبد و تیم به
مراتب بیشتر از چند گردوی اضافه است.
بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم میکنند که فرد اصلا متوجه نمیشود به خاطر لجاجت و یا
یکدندگی و کلهشقی و تعصب و خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست و وقتی سبد
از هم میپاشد و گردوها روی زمین ولو میشوند و هر کدام به سویی میروند، تازه میفهمند که نقش سبد در این میانچقدر تعیینکننده بوده است.
شاگردانی که کلاس درس را به بهانههای مختلف تعطیل میکنند و اجازه تشکیل مرتب و منظم کلاس را نمیدهند از این
نکته کلیدی غافلند که بدون کلاس درس و بدون برگزاری امتحانات دیگر مدرسه و دانش آموختن بیمعنا میشود و سبد
که از دست رفت هر شاگرد گردویی است که زیر سنگی میغلتد و از بین میرود. بیايید در هر جمعی که هستیم سبد و
تور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آن را قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد ضعیف شود. چرا که وقتی این تور نگهدارنده از هم
بپاشد دیگر هیچ چیزی در جای خود بند نخواهد شد و به هیچکس سهم شایسته و درخورش نخواهد رسید. دیگر
فرصتها برابر در اختیار کسی قرار نخواهد گرفت و آرامش و قراری که در یک چهارچوب محکم و استوار قابل حصول است
به دست نخواهد آمد. بسیاری از شکارچیان باهوش به دنبال سبد هستند و نه گردوهای داخل آن. بنابراین حواسمان
جمع باشد که بیجهت سرگرم گردوبازی نشویم و اصلکاری را از دست ندهیم.
حتما داستان آن نگهبانی را شنیدهاید که میدید هر هفته یک پیرزن یک قایق موتوری پر از خاک و شن را از این سمت
ساحل به آن سمت ساحل میبرد و نگهبان هر چه داخل قایق را وارسی میکرد چیزی جز خاک و شن بیارزش پیدا
نمیکرد. چند سال بعد وقتی نگهبان بازنشست شد، به آن سوی ساحل رفت و سراغ پیرزن را گرفت و از او پرسید: "تو
اکنون زن بسیار ثروتمندی هستی و من در تعجبم که چگونه با جابهجا کردن خاک و شن بیارزش موفق شدی این همه
ثروت برای خود جمع کنی. لطفا به من بگو راز تجارت تو در چیست؟" و پیرزن با حیرت به نگهبان گفت: "من خاک و شن
جابهجا نمیکردم! من موتور قایق خرید و فروش میکردم. در قایقم شن و خاک میریختم تا کیفیت و کارآیی موتور را قبل
از تحویل به مشتری امتحان کنم!"
نوشته شده توسط مرآت در دوشنبه 1388/09/02 ساعت 14:24 موضوع | لینک ثابت
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت : ٣٥ سنت
پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت:
براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریهاش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود !
نوشته شده توسط مرآت در پنجشنبه 1388/07/23 ساعت 19:37 موضوع | لینک ثابت
پسر به دختر
گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…
نوشته شده توسط مرآت در پنجشنبه 1388/07/23 ساعت 19:31 موضوع | لینک ثابت
يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديکي يک دبيرستان خريد. يکي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي که بلند بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي که در خيابان افتاده بود را شوت مي کردند و سروصداى عجيبي راه انداختند. اين کار هر روز تکرار مي شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود. اين بود که تصميم گرفت کاري بکند.
روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين که مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همين کار را مي کردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بکنيد. من روزي 1000 تومن به هر کدام از شما مي دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد.»
بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالي نداره؟
بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر مي کني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت کنيم، کورخوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد
نوشته شده توسط مرآت در پنجشنبه 1388/07/23 ساعت 19:29 موضوع | لینک ثابت
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم
نوشته شده توسط مرآت در پنجشنبه 1388/07/23 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت
1- عکس هوایی از قبیله تازه کشف شده در آمازون است. اعضای این قبیله ناشناخته که به نظر تاکنون هیچ انسان متمدنی ندیدهاند به سمت هواپیمایی که از بالای سر آنها عبور می کندنیزه پرتاب میکنند.کارشناسان معتقداند پوشش رنگی بدن های آنها نوعی اعلان خشونت است.
این عکس هوایی از منطقهای حوالی برزیل و پرو گرفته شده است.
قبلیه ای تازه کشف شده در آمازون
2- مقارنه مشتری و زهره با ماه که در یکم دسامبر سال 2008 انگار به زمین لبخند میزنند.
این عکس در حوالی شهر مانیل کشور فیلیپین گرفته شده است. در حالی که مردمان کشورهای آسیایی این لبخند آسمانی را مشاهده میکردند مردمان کشور امریکا این منظره را به شکل کاملا برعکس و اخمو دیدند.
مقارنه مشتری و زهره با ماه
3-لاشه یخ زده دهپای بزرگ، این حیوان خجالتی که در ژرفای دریا زندگی میکند برای نخستین بار توسط دانشمندانی از نیوزلاند در آوریل 2008 دیده شد. این حیوان برای ماهها پس از صید توسط ماهیگیران یخ زده بود. صیادان قطب جنوب این ماهی را در سال 2007 صید کرده بودند.
کشف این گونه شگفتیهای زیادی را به همراه آورد. دانشمندان میگویند چشم بزرگ این حیوان که در اعماق دریاهای تاریک(1980متر) زندگی میکند، میتواند نقش اندام تولید مثل را ایفا کند.
لاشه یخ زده دهپای بزرگ
4-آثار تخریبهای توفان اقیانوسی IKE در هوستون ایالت تگزاس . این عکس از برجی در این شهر گرفته شده است. توفان تمام قدرت خود را با تخریب ساختمانها، جاری کردن سیل در خیابانها و ویرانی سواحل خلیج به میلیونها نفر از ساکنان این شهر نشان داد.
باد در ساعت 3 صبح با سرعت 177کیلومتر در ساعت توفان اقیانوسی IKE را به شهر گالوستون رساند.
آثار تخریبهای توفان اقیانوسی IKE در هوستون ایالت تگزاس
5- صید سفرهماهی بزرگ دیگری که در سواحل هنگکنگ توسط ماهیگیران تفریحی به صورت زنده صید شده است. در این عکس سفره ماهی 4.3 متری در دست ماهیگیران و زب هوگان (محقق) قرار دارد.
وزن این گونه تا 450 کیلوگرم هم گزارش شده است به طوری که میتوان آن را بزرگترین سفره ماهی جهان نام برد. زِب هوگان پس از هفتهها جستجو توانست این ماهی را در آبهای رودخانه بانگ پاکنگ واقع در تایلند بیابد. این ماهی مدت کوتاهی پس از صیدش در ناباوری وضع حمل کرد.
صید سفرهماهی بزرگ دیگری که در سواحل هنگکنگ توسط ماهیگیران تفریحی
6-دونیم کیلومتر پایینتر از سطح دریا این شبه هشتپای Magnapinna عجیب و غریب توسط دستگاههای کنترل از راه دور شرکت نفتی شل ثبت شد و نشریه نشنال جئوگرافیکدر تاریخ 24 نوامبر خبر آن را منتشر کرد. مسئولین استخراج نفت و گاز این شرکت از دیدن این موجود در اعماق زیاد دریا هنگام حفر چاه بسیار تعجب کردهاند.
شبه هشتپای Magnapinna عجیب و غریب
7- عکس استیو وینتر از ایالات متحده است که بعد از 10 ماه انتظار بالاخره توانست عکسی از پلنگ برفی را در ارتفاعات لاداکهرمیس هند بگیرد.
این حیوان نادر که در آسیای میانه زندگی میکند و میتواند دمای منفی 40 تا مثبت 40 را تحمل کند. این عکس برای عکاسش جایزه بهترین عکس حیات وحش سال را به همراه آورد.
پلنگ برفی
8-ستارههای دریایی غول پیکر متعلق به قطب جنوب . در این عکس ستارههای دریایی که 60 سانتی متر اندازه دارند توسط دو محقق موسسه ملی مطالعاتی آب و هوا نیوزلند حمل میشوند. آنها به همراه سایر محققان در سرشماری 35 روزه حدود 30 هزار موجود دریایی را در ماههای فوریه و مارس به ثبت رساندهاند.
ستارههای دریایی غول پیکر متعلق به قطب جنوب
9-از نظر طبیعی هم این قورباغه درختی می تواند این مار چشم گربهای را بخورد، هم این مار آن قورباغه را. دیوید میتلند انگلیسی این عکس را ساعت سه صبح در جنگل های بارانی برزیل گرفته است.
این حالت آن قدر طولانی شد که عکاس ترجیح داد تا صحنه را بدون دیدن نتیجه ترککند. این عکس یکی از کاندیداهای برترین عکس در مسابقه عکاسی از حیاط وحش سال 2008 بود. این دومین عکس پربیننده در آن مسابقه بود.
قورباغه و مار چشم گربه ای
آتشفشان چاپیتن در شیلی
نوشته شده توسط مرآت در جمعه 1388/07/10 ساعت 21:49 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY